تأثیر قرآن بر جسم انسان

درباره تأثير سوره‌ها و آيات قرآن، بر جسم و جان انسان و ديگر موجودات در دو عنوان مطرح مي‌شود.
عنوان اوّل دربارة تأثير قرآن در جسم انسان، شفا بودن آن، شفا يافتن قلب از صفات پست، شفا پيدا كردن جسم از امراض گوناگون و صعب العلاج، كساني كه از قرآن و سوره‌ها و آياتش شفاي دردهاي خود را گرفته‌اند، توسل به قرآن، شهادت و شفاعت آن و بي‌نيازي مردم به واسطة آن بحث شده است.
عنوان دوّم درباره تأثير قرآن، بر قلب و جان انسان‌هاي مؤمن و كافر، انسان‌هاي ظالم و ستمگر، انسان‌هاي عياش و هرزه، حاكمان و سلاطين و مردان و زنان بحث شده است.
قرآن شفا است
خداوند مي‌فرمايد: قرآن شفاي هر دردي است. شفاي ظاهر و باطن، شفاي جسم و روح، شفاي برون و درون.
ابتدا آياتي كه شفا بودن قرآن را با صراحت بيان مي‌دارند در اينجا ذكر مي‌كنيم و بعد از رواياتي را كه از معصومين‌ ـ عليهم السّلام ـ در اين زمينه نقل شده است.
كلمة شفا در قرآن، سه بار بيان شده است كه عبارت از:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»ما قرآن را نازل كرديم در حالي كه آن، شفا و رحمت است از براي مؤمنين.
و مي‌فرمايد:
«قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ»؛ اي پيامبر! به مردم بگو، اين قرآني كه در ميان شماست، از براي آن كساني كه ايمان آورده‌اند هدايت و شفاي درد آن‌هاست.
و در آيه ديگر مي‌فرمايد:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُؤْمِنِينَ»؛ اي مردم دنيا! حقيقتاً از جانب خداوند براي شما موعظه‌اي آمد (قرآن) و آن شفاي دردهايي است كه در سينه‌هاست، و همان هدايت و رحمت است از براي مؤمنين.
اين سه آيه دربارة تمام قرآن است. و امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در چند جاي نهج البلاغه مي‌فرمايد: قرآن شفا است. از جمله فرموده است:
از اين كتاب، براي بيماري‌هاي خود شفا بخواهيد، در مشكلات، از آن ياري طلبيد، چرا كه در اين كتاب، درمان بزرگترين دردهاست. (درد جسم و جان، درد كفر و نفاق، درد گمراهي و ضلالت)
در جاي ديگر فرموده: بر شما باد به كتاب خدا (قرآن)، به درستي كه آن ريسمان محكم الهي و نوري روشن و شفايي، سودمند است.
(ريسماني كه چنگ زنندگان به آن، از بدبختي و آتش جهنم نجات پيدا مي‌كنند، نور روشن عقلي كه به وسيلة آن، احوال مبدأ و معاد كشف مي‌شود و از تاريكي‌هاي جهالت و كفر بيرون مي‌آيد، شفاي سودمندي است كه به واسطه آن امراض باطنيه و نفسانيه معالجه مي‌شوند).
و در جاي ديگر فرمودند: آگاه باشيد! به درستي كه در قرآن است، علم آن چه خواهد آمد (از قبيل موت، برزخ، بعث و نشور، قيامت، بهشت و جهنّم، درجات بهشت و دركات جهنّم و غيره) و در آن است، خبر از گذشته (از قبيل پيدايش آسمان و زمين. درخت و گياه و سنگ، انسان و حيوان، داستان‌هاي پيامبران گذشته و امّت‌هايشان، پادشاهان وگردنكشان وغيره). و اين قرآن، دواي درد شما است؛ (زيرا به وسيلة آن، دردهاي جسماني و روحاني شما شفا پيدا مي‌كند).
و حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: بر شما باد به قرآن و تلاوت آن؛ زيرا قرآن شفا دهنده نافع و دواي مباركي است.
در روايات معصومين ـ عليهم السّلام ـ روايات بسياري در ارتباط با فضايل سوره‌هاي مختلف قرآن و تأثيرات آن در جسم و روح و روان انسان، وارد شده است كه در كتب معتبر بدان اشاره شده و آثار فراوان آنها در مسائل مختلف به تجربه رسيده است.
اللّهم نوّر قلوبنا بنور القرآن و اشف صدورنا بالقرآن  

منبع: سایت اندیشه قم

سئوالات مربوط به خلقت

منظور از آفرينش آسمان و زمين در شش روز چيست؟
بحث از آفرينش آسمان و زمين در شش روز، در هفت مورد از آيات قرآن مجيد آمده است، ولي در سه مورد علاوه بر آسمانها و زمين (ما بينهما) و آنچه ميان زمين و آسمان قرار دارد، نيز به آن اضافه شده است كه در حقيقت توضيحي است براي جمله قبل، زيرا همه اينها در معني آسمانها و زمين جمع است.
لفظ "يوم" كه مرادف آن در زبان فارسي كلمه "روز" است؛ در هر مقام و مناسبتي، معناي مخصوصي به خود مي گيرد. معمولاً اين لفظ در همان معناي روز كه ضد شب است به كار مي رود و در قرآن نيز اين معني زياد به كار رفته است. ولي گاهي همين لفظ به معناي، يك "دوران" و "اوقات"استعمال مي شود؛ به طوري كه اگر چيزي دورانهاي مختلفي داشته باشد، به هر دوراني "يوم" اطلاق مي گردد. مثلاً پيرمردي مي گويد: روزي كودك بودم، روزي هم جوان بودم، امروز ديگر پير شدهام؛ چون اين دورانها مانند حلقه هاي زنجير يكي به ديگري مانند سه روز معمولي وصل است. از اين نظر اين سه دوران مختلف زندگي را به لفظ روز تعبير مي كنند.
در قرآن از عالم رستاخيز به يوم القيامه تعبير شده است و اين نشان مي دهد كه مجموعه رستاخيز كه دوراني است بسيار طولاني، به عنوان روز قيامت شمرده شده است. راغب در مفردات مي گويد: يوم گاهي به مقدار زمان ميان طلوع و غروب آفتاب گفته مي شود و گاهي به مدتي از زمان، هر مقدار كه باشد. در كتب تفسير نيز منظور از ايام را اوقات معني كرده اند. در روايات و سخنان پيشوايان ديني نيز كلمة يوم به معني دوران بسيار آمده است. چنانكه حضرت علي (ع) مي فرمايند: "الدهر يومان يوم لك و يوم عليك" روزگاري دو روز بيش نيست، روزي كه به نفع تو مي گردد و روزي هم به زيان توست. يعني انسان در طول زندگي خود دو دوران مختلف دارد، روزي در اوج قدرت است و روزي گرفتار مشكلات.
و يا به قول كليم كاشاني:
بدنامي حيات دو روزي نبود بيش آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت
در اينجا مسلماً منظور كليم از روز، دوران است.
روي اين بيان، مقصود از شش روز كه زمين و آسمان در آن آفريده شده است؛ شش دوران است كه بر زمين و آسمانها گذشته تا به صورت فعلي درآمده است. يعني اين وضع فعلي در زمين و اجرام آسماني، نتيجة يك سلسله تحولات پيدرپي است كه در آنها پديد آمده و در نتيجه، پس از طي اين مراحل، به صورت فعلي درآمده اند. حال ممكن است، مدت يك دوران، ده ميليون سال يا ده ميليارد سال بوده باشد.
1ـ روزي كه همه جهان به صورت توده گازي شكلي بوده كه با گردش به دور خود از هم جدا گرديده و كرات را تشكيل داده است.
2ـ اين كرات تدريجاً به صورت توده مذاب و نوراني و يا سرد و قابل سكونت درآمدند.
3ـ روز ديگر منظومه شمسي تشكيل يافت و زمين از خورشيد جدا شد.
4ـ روز ديگر زمين سرد و آماده ي حيات گرديد.
5ـ سپس گياهان و درختان، در زمين آشكار شدند.
6ـ سرانجام حيوانات و انسان، در روي زمين ظاهر گشتند

اما اينجا، سؤالي مطرح مي شود و آن اين كه چرا ذات باري تعالي تمام آنها را در يك لحظه خلق نكرده است؛ بلكه بطور تدريجي و در دورانهاي مختلف آن را ايجاد كرده است؟
پاسخ اين است كه: جهاني كه ما در آن زندگي مي كنيم، جهان ماده است و تكامل تدريجي، از آثار لاينفك موجود مادي به شمار مي رود و امور مادي باالطبع در طي زمان از صورتي به صورتي درآمده و مراحلي را طي مي كند، و در نتيجه يك پديده كامل مي شود. زمين و آسمانها نيز از اين قانون مستثني نيستند. شما هر كدام از پديده هاي مادي را كه در نظر بگيريد، ملاحظه خواهيد كرد كه تمام آنها تدريجاً از نردبان تكامل بالا مي روند: گياهان و درختان، پس از گذشت زمان، مثلاً به صورت يك بوته گل يا يك درخت برومند، در مي آيند. معادن و منابع تحت الارضي، با مرور زمان پس ازفعل و انفعالات زياد، متحول به يك ماده معدني مي شوند. حيوان و انسان تا دوران جنيني را در مدت مخصوصي به پايان نرساند، نمي توانند در جهان وسيعتري زندگي كنند و اين قانون در همه جا و همه چيز جهان ماده حكومت مي كند.

پاسخ به سئوال همکارم

بعد از درج مطلبی با عنوان سرگذشت ارواح در برزخ یکی از همکارانم در بخش نظرات سئوال جالبی ارائه کردند که بنده مناسب دیدم سئوال ایشان را به همراه جواب آن در پست جداگانه ای قرار دهم

متن سئوال:

سلام به نظر شما این مطالب چقدر میتواند صحت داشته باشد و بالعکس ؟
در جواب دوستانی که میگویند تا به حال کسی از آن دنیا برنگشته که بداند چه اوضاعی است چه جوابی دارید ؟
من چندی پیش مطالب وب شما را با یکی از دوستان میخواندیم ولی ایشون علیرغم پایبند بودن به مسائل دینی و اخلاقی به خشم خدا هیچ اعتقادی نداشت و میگفت که صفت بخشندگی خدا با این خصوصیاتی که ذکر شده منافات داردممنون میشم راهنمایی کنید

جواب:

باسپاس از حضور و نظر شما

سئوال جالبی است  سئوال شما از دو بخش  تشکیل می شود جواب هر دو بخش را بر مبنای آیات قران می توان بدست آورد در مورد  بخش اول که فرمودید ((در جواب دوستانی که میگویند تا به حال کسی از آن دنیا برنگشته که بداند چه اوضاعی است چه جوابی دارید ؟)) زندگی انسان از زمان مرگ  تا قبل از قیامت در آیات قران به روشنی به تصویر کشیده شده است

 ((اذ الاغلال فى اعناقهم و السلاسل يسحبون فى الحميم ثم فى النار يسجرون ))  مومن71-72
(بدکاران, به زودى کيفر کردارشان را خواهند يافت) آنگاه که گردنهايشان با غل و رنجيرهاى آتشين کشيده شود و در آب جوشان انداخته شوند تا قيامت که در آتش, افروخته خواهند گشت.
((حتى اذا جا احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحاً فيما ترکت کلا آنهاکلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون))مومنون99-100
(کافران در فراموشى و غفلتند) تا آنگاه که يکى از آنها را مرگ فرا رسد (آگاه و پشيمان گشته)) گويد: پروردگارا! مرا به دنيا بازگردان! شايد گذشته ام را جبران کرده و کارهاى نيک انجام دهم!
(به او خطاب شود) هرگز! آنچه مى گويى, اينک بى فايده است و از لحظه مرگ تا روزى که برانگيخته شوند, ((برزخ)) و فاصله است .
اين آيه, تنها آيه اى است که از نظر لفظ و معنى, کاملاً تصريح دارد به اينکه انسان پس از مرگ ـ و قبل از فرا رسيدن قيامت ـ داراى نوعى زندگى است و در آن عالم به خاطر جبران گناهانش درخواست بازگشت مى کند و از کرده خويش اظهار ندامت مى نمايد; اما دست رد به سينه اش زده مى شود و او را در همان عالم (برزخ) محبوس مى دارند.

و جالب تر اینکه

براي اثبات برزخ ممكن است به ادله تجربي وحسي با استفاده از روش هايي كه مي توان با ارواح گذشتگان ارتباط برقرار كرد نيز بهره گرفت، اين روش ها كه در علمي به نام فراروانشناسي ارائه مي گردد، اثبات مي كند كه براي مردگان، نوعي حيات و زندگي تحقق دارد كه همان برزخ است.

اما جواب به بخش دوم سئوال : خشم خداوند با لفظ غضب در 20 جای قرآن آمده است مگر مسلمان روزی پنج نوبت اقامه نماز نکرده و بر اساس تعلیم خداوند (قرائت سوره حمد) در هر نوبت دو مرتبه از خالق کریم و رب جلیل، رحمان و رحیم خود نمی‌خواهد که او را به «صراط مستقیم» هدایت نماید، نه صراط کسانی که بر آنها غضب کرده است - «صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ» (الفاتحه - 7)؟ پس چه گونه می توان مدعی شد که خداوند غضب و انتقام ندارد؟

برای اطلاع از دلایل وجود خشم خدا به آدرس http://www.rajanews.com/detail.asp?id=49120 مراجعه کنید.

نویسنده کتاب سرگذشت ارواح پس از مرگ(اصغر بهمنی) یا حتی نویسنده کتاب سیاحت غرب یا دنیای پس از مرگ (آقای نجفی قوچانی) هر دو کتاب ونظرات خود را بر مبنای آیات موجود در قرآن نگاشته اند.

سرگذشت ارواح در برزخ

لبهایم را تکان دادم و شهادتین را زمزمه کردم، در این لحظه دستهای آن سفیدپوش از روی صورتم گذشت و من که در اوج درد و رنج بودم ناگهان تکانی خورده و آرام شدم.
سایت جهان:
نوشته حاضر نوعی برداشت از تجسم و بازتاب اعمال آدمی در جهان آخرت است که با سرمایه گیری از آیات و روایات به تصویر ذهنی درآمده اند و امید آن است که منشأ تنبه وبیداری قرار گیرد.

کتاب «سرگذشت ارواح در برزخ» نوشته «اصغر بهمنی» پس از مطالعه و تأیید توسط عالم گرانقدر «آیت الله جعفر سبحانی» وارد بازار کتاب شدو مورد استقبال قرار گرفت.
آنچه در ادامه می آید بخشی از مطالب این کتاب است


«آه منِ قلّه الزّاد و طول الطریق و بعد السفر و عظیم المورد»
آه از کمی توشه(عبادت) و درازی راه و دوری سفر(آخرت) و سختی ورودگاه(قبر و برزخ و قیامت)(1)
                                              *****
*حالت احتضار
چند روز بود که درد سراسر وجودم را فرا گرفته و به شدت آزارم می داد. سرانجام مقدمات مرگ من با فرا رسیدن حالت احتضار فراهم شد.
کم کم پاهایم را به سمت قبله چرخاندند؛(2) همسر، فرزندان، خویشان و برخی دوستان اطرافم را گرفته بعضی از آنها اشک در چشمهایشان حلقه بسته بود. چشمانم را به آرامی فرو بستم و در دریایی از افکار فرو رفتم. با خود اندیشیدم که عمرم را چگونه و در چه راهی صرف نموده و اموال هرچند اندک خود را از کدام راه به دست آورده و در کدامین مسیر خرج کرده ام.(3) فکرش به شدت آزارم می داد، از شدت اضطراب چشمانم را گشودم.

*مرگ(جدایی روح از بدن)

«النّاس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»
مردم در خوابند، هنگامی که بمیرند، هوشیار و بیدار می شوند.(4)
در این هنگام ناگاه متوجه سفید پوش بلند قامتی شدم که دستانش را بر نوک انگشتان پاهایم نهاده بود و آرام و آهسته به سمت بالا می کشاند، در قسمت پاها هیچگونه دردی احساس نمی کردم اما هرچه دستش به طرف بالا می آمد درد بیشتری در ناحیه فوقانی بدنم احساس می کردم گویا همه دردهای وجودم به سمت بالا در حرکت بود(5)، تا اینکه دستش به گلویم رسید. تمامی بدنم بی حس شده بود اما سرم چنان سنگینی می کرد که احساس می کردم هر آن ممکن است از شدت فشار بترکد و یا چشمانم از حدقه درآید.
عمویم که پیرمردی ریش سفید بود جلو آمد و با چشمان اشک آلود گفت: عموجان شهادت را بگو(6) من می گویم و تو تکرار کن: اشهد ان لااله الاالله و اشهد انّ محمداً رسول الله و انّ علیاً ولی الله و ... او را می دیدم و صدایش را می شنیدم. لبهایم به آرامی تکانی خورد و چون خواستم شهادتین را بر زبان جاری کنم یکباره چون خواستم شهادتین را بر زبان جاری کنم، یکباره هیکلهای سیاه و زشتی مرا احاطه کردند و به اصرار از من خواستند شهادتین را نگویم. شنیده بودم شیاطین هنگام مرگ برای گرفتن ایمان تلاش می کنند اما هرگز گمان نمی کردم آنها در اغفال من توفیقی داشته باشند.(7)
عمویم دوباره صورتش را به من نزدیک کرد و شهادتین را به من تلقین نمود. همین که خواستم زبانم را تکان دهم دوباره شیاطین به تلاش افتادند اما این بار از راه تهدید وارد شدند. لحظه عجیبی بود، از یک طرف آن شخص سفید پوش با کارهای عجیبش و از طرف دیگر اصرار عمویم بر گفتن شهادتین و از سوی دیگر ارواح خبیثه که سعی در ربودن ایمان، در اخرین لحظات زندگیم داشتند.
زبانم سنگین و گویا لبهایم بهم دوخته شده بود. واقعاً درمانده شده بودم. دلم می خواست از این وضع رنج آور نجات می یافتم اما چگونه؟ از کدام راه؟ بوسیله چه کسی؟ در این کشاکش ناگهان از دور چند نور درخشان ظاهر شدند، با آمدن آنها مرد سفیدپوش به تعظیم ایستاد و آن چهره های ناپاک فرار کردند، هرچند در آن لحظه آن نورهای پاک و بی نظیر را نشناختم اما بعدها فهمیدم که آنها ائمه اطهار (علیم السلام) بودند.(8) که در آن لحظه حساس به فریاد من رسیدند و از برکت وجود آنها چهره ام باز و سبک شده، لبهایم را تکان دادم و شهادتین را زمزمه کردم، در این لحظه دستهای آن سفیدپوش از روی صورتم گذشت و من که در اوج درد و رنج بودم ناگهان تکانی خورده و آرام شدم.
انگار تمام دردها و رنجها برای اهالی آن دنیا جا نهاده بودم، زیرا چنان آسایش یافتم که هیچگاه مثل آنروز آزادی و آرامش نداشتم حال زبان و عقلم به کار افتاده بود، همه را می دیدم و گفتارشان را می شنیدم. در این لحظه نگاهم به آن مرد سفیدپوش افتاد. پرسیدم: تو کیستی؟ از من چه می خواهی؟ همه اطرافیانم را می شناسم جز تو. گفت: تا حال باید مرا شناخته باشی من ملک الموت هستم. از شنیدن نامش ترس و اضطراب وجودم را لرزاند. خاضعانه در مقابلش ایستادم و گفتم: درود خدا بر تو فرشته الهی باد، نام تو را بارها شنیده ام با این حال در آستانه مرگ هم نتوانستم تو را بشناسم، آیا برای تمام کردن کار از من اجازه می خواهی؟ فرشته مرگ در حالیکه لبخند می زد گفت: من برای جدا کردن روح از بدن، محتاج به اجازه هیچ بنده ای نیستم و تو هم اگر خوب دقت کنی دار فانی را وداع گفته ای، خوب نگاه کن آن جسد توست که در میان جمع بر زمین مانده است.
به پایین نگاه کردم. وحشت و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود. جسدم در میان اقوام و آشنایان بدون هیچگونه حرکتی بر زمین افتاده بود و همسر و فرزندان و بسیاری نزدیکانم، در حالیکه در اطراف جنازه ام خیمه زده بودند، ناله و فریادشان به آسمان بلند بود، تعدادی نیز زبان به شکوه و شکایت گشودند که ... ... تعدادی زبان به شکوه و شکایت گشودند که: زود بود؛ چرا؟ ... با خود اندیشیدم: اینان برای چه و برای که اینگونه شیون می کنند؟! خواستم آنها را به آرامش دعوت کنم، مگر می شد... فریاد برآوردم: عزیزان من! آرام باشید، مگر آرامش و راحتیم را نمی خواستید؟ پس چرا زانوی غم در بغل گرفته اید؟!
من اکنون پس از آن درد جانفارسا، به آسایش و آرامش خوشحال کننده ای رسیده ام.
با شمایم آی! آیا صدایم را نمی شنوید؟ گریه تان برای چیست؟ شکوه و شکایت از چه می کنید؟ فضای خانه را پر از دعا و ذکر حق کنید.
فریاد و فغان حاضران، همچنان سر بر آسمان می سایید، در این لحظه صدای ملک الموت را شنیدم که می گفت: این جماعت را چه شده؟ فریاد و فغان از چه می کنند؟ شکوه و شکایت از چه کسی؟ چرا می گریید؟ چرا بر سر می کوبید؟ به خدا قسم من به او ظلم نکردم؛ روزی او از این دنیا تمام شده است، اگر شما هم جای من بودید به دستور خدا، جان مرا می گرفتید. بدانید که نوبت شما هم می رسد، آنقدر به این منزل می آیم تا هیچکس را باقی نگذارم. اطاعات و عبادت من بر درگاه الهی این است که هر روز و شب دست گروه زیادی را از دنیا قطع کنم.(9)
جمعیت به کار خود مشغول و گوش شنیدن این هشدارها را نداشتند. آرزو می کردم ای کاش در دنیا یکبار برای همیشه این هشدارها را شنیده بودم تا درسی برای امروزم بود. اما ... افسوس و صد افسوس!
پارچه ای بر بدنم کشیدند و پس از ساعتی بدنم را به غسالخانه بردند، مکان آشنایی بود، بارها برای شستن مرده هامان به اینجا آمده بودم. در این حال، متوجه غسال شدم که بدون ملاحظه، بدنم را به این سو و آن سو می چرخاند.
به خاطر علاقه ای که به بدنم داشتم، بر سر غسال فریاد می زدم: آهسته تر! مدارا کن! همین چند لحظه پیش از این، روح از رگهای این بدن خارج گشته و آن را ضعیف و ناتوان کرده. اما... او بدون کوچکترین توجهی به درخواست های مکرر من، به کار خویش مشغول بود. (10)
غسل تمام شد. آنگاه کفن هایی که روزی با دست خود خریده بودم، بر بدنم پوشانیدند.
آن روها فکر می کردم خرید کفن، یک عمل تشریفاتی است، اما .. چه زود بدنم را سفیدپوش کرد. واقعاً دنیا محل عبور است.
با شنیدن صدای دلنشین الصلوة... الصلوة... الصلوة... نوعی آرامش به من دست داد ...

تشییع جنازه
«من می روم مطمئن باشید که شما هم خواهید آمد، فکر نکنید مرگ برای غیر شماست، جای تعجب است که مرگ را می بینید و باز غافلید»(1)
و چون نماز تمام شد، جنازه ام را روی دستهایشان بلند کردند و ترنم دلنشین و روح نواز شهادتین، بار دیگر دلم را ارام کرد. من نیز بالای جنازه ام قرار گرفتم و بواسطه علاقه ام به جسد، همراه او حرکت کردم.
تشییع کنندگان را به خوبی می شناختم. عده ای زیر تابوت راگرفته و گروهی، در عقب تابوت در حرکت بودند. صدایشان را می شنیدم و حرفهایشان را نیز. حتی باطن بسیاری از آنها برایم آشکار شده بود از این رو از حضور برخی افراد، بسیار شاد و از آمدن برخی ناراحت بودم، بوی بسیار بدی که آز آنها متصاعد بود آزارم می داد.
چند تن از آنها را بصورت میمون می دیدم در حالیکه قبلاً فکر می کردم آدمهای خوبی هستند. از سوی دیگر، یکی از آشنایان را دیدم که عطر دل انگیز و روح نوازش، شامه ام را نوازش می داد. این در حالی بود که من او را بواسطه ظاهر ساده اش محترم نمی شمردم، شاید هم غیبت دیگران، او را از چشمم انداخته بود و یا .... 
 
تابوت بر روی شانه دوستان و آشنایان در حرکت بود و من همچنان، با نگرانی از آینده، آنهارا همراهی می کردم.
در حالیکه بسیاری از تشییع کنندگان، زبانشان به ترنم عاشقانه لااله الاالله و ... مشغول بود، دو نفر از دوستانم آهسته به گفتگو مشغول بودند. به کنارشان آمدم و به حرفهایشان گوش سپردم. عجبا! پس شما کی از خواب غفلت برخواهید خواست؟ سخن از معامله و چک برگشت خورده و سود کلان و ... می کنید؟ چقدر خوب بود در این لحظات اندکی به فکر آخرت خویش می بودید، به آن روزی که از راه خواهد رسید و مرگ گریبان شمارا نیز چنگ خواهد افکند.
دستتان از زمین و آسمان کوتاه خواهد شد و پرونده اعمالتان بسته و هرچقدر مانند من مهلت بطلبید، اجازه برگشتن نخواهید گرفت و دست حسرت خواهید گزید که ای کاش
لحظه ای در آن دنیای فانی به این جهان باقی می اندیشیدم.
دوستان من! من هم دعاتان می کنم که دنیاتان آباد باشد و آخرتتان آبادتر. اما شما را به خدا، از خواب غفلت برخیزید و لحظه ای سر در گریبان تفکر فرو برید. اگر به فکر من نیستید لااقل به فکر آخرت خود باشد، به فکر آن روزی که به من ملحق خواهید شد(2) این لحظه ها را با یاد مرگ و قیامت سپری کنید، اگر اینجا به فکر مرگ نباشید، پس کجا به خود خواهید آمد؟ گویا مرگ برای شما نیست، جای تعجب است که مرگ را می بینید و بازهم غافلید.(3)
آنگاه روکردم به اهل و عیالم و گفتم: «ای عزیزان من! دنیا شما را بازی ندهد، چنانکه مرا به بازی خواهد گرفت»(4) مرامجبور کردیدبه جمع آوری اموالی که لذتش برای شماو مسؤولیتش با من است.
                                               ***
قبرستان
جمعیت تشییع کننده به قبرستان رسیدند. با ظاهر شدن قبرستان، غم عالم بر دلم نشست. جمعیت از کنار قبرهای متعدد گذشتند تا اینکه از دور سیاه چالی آشکار شد. وحشت و اضطراب، سراسر وجودم را فرا گرفت.
هنوز به قبرم مسافتی باقی بود که جنازه ام را روی زمین نهادند. اندکی قلبم آرام گرفت. پس از اندکی تأمل تابوت را بلند کرده و پس از طی مسافتی کوتاه بار دیگر بر زمین نهادند؛ یکبار دیگر جنازه را بلند کرده و اینبار نزدیک قبر فرو آوردند. نگاهی به درون قبر انداختم، دوباره وحشت مرا فرا گرفت.
چند نفر جنازه ام را از تابوت بیرون آورده و چنان با سر وارد بر گور کردند(5) که از شدت ترس و اضظراب گمان کردم از آسمان به زمین افتاده ام(6) درحالیکه جسدم را در قسمت لحد قبر، جاسازی می کردند، من بیرون از قبر یک نگاهی به بدنم و مردم داشتم.

در این حال شخصی نزدیک جسدم آمد و مرا به اسم صدا زد؛ خود را نزدیک او رساندم و خوب به حرفهایش گوش دادم. او در حال خواندن تلقین بود.(7)

هر چه می گفت می شنیدم و بلافاصله، همراه با او تکرار می کردم؛ چقدر خوب آرام و زیبا تلفظ می کرد. چیزی نگذشت که شروع به چیدن سنگ در اطراف لحد کردند، از اینکه جسدم را زندانی خاک می ساختند سخت ناراحت بودم.

با خود اندیشیدم بهتر است به کناری بروم و با جسد داخل گور نشوم اما بواسطه شدت علاقه ای که داشتم، خود را کنار جنازه رساندم.(8) در یک چشم بر هم زدن، خروارها خاک بر روی جسدم ریختند.
                                           ***
زمان تنهایی
وه چه خوب آمدی صفا کردی
چه عجب شد که یاد ما کردی
بی وفایی مگر چه عیبی داشت
که پشیمان شدی وفا کردی؟(9)

دل به انبوه جمعیتی که برای خاکسپاری بدنم آمده بودند خوش کرده بودم و از حضور آنها و تلاوت قرآن و ذکر صلوات هایشان، لذت می بردم. اندک اندک جمعیت متفرق شدند و فقط تعداد انگشت شماری از نزدیکانم باقی ماندند؛ اما ... چندی نگذشت که همگان تنها رهایم کردند و رفتند -اصلاً باورم نمی شد- شاید شما هم باورتان نشود که در آن لحظات، بر من چه گذشت. تصور نمی کردم تا این اندازه نامهربان باشند. پسرانم، دختران و همسرم را می گویم و همچنین دوستان زندگیم را با اینکه هیچگاه مهر و محبتم را از انان دریغ نکرده بودم، اما آنان چه زود مرا تنها را کردند و رفتند! دلم می خواست بر سرشان فریاد بزنم:
کجا می روید؟ با من بمانید و مرا تنها نگذارید ... در این لحظه بود که صدای یک منادی را شنیدم که خطاب به مردم می گفت بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابود شدن و بسازید برای خراب شدن(10). اما دریغ و افسوس که انها در وادی دیگری بسر می برند و از شنیدن این ندای بیدارگر محروم بودند. همینکه فهمیدم جمعیت در حال خارج شدن از قبرستان است فریاد زدم: بروید ...
اما بدانید که شما، چه باورتان بشود چه نشود؛ چه بخواهید، چه نخواهید، روزی اسیر خاک خواهید شد؛ پس بدانید و اگاه باشید که: (لله لائوخر الاجل) «به خدا قسم اجل به تأخیر نمی افتد.»
پس از اینهمه ناله و فغان به خود آمدم و دیدم انچه برایم باقی مانده است، قبری است بس تاریک، وحشتزا، غم آور و هول انگیز، ترسی شفاف وجودم را فرا گرفت. با خود اندیشیدم: هر چه غم است در دل انسان خاکی، و هرچه اضطراب است در دنیا گویی در قلب من ریخته اند. غم و وحشتی که شاید اندکی از آن می توانست بدن انسان خاکی را منهدم کند.
از انهمه فشار روحی گریه ام گرفت و ساعتها اشک ریختم. به فکر اعمال خویش افتادم و آنگاه که پی به نفصان اعمال خود بردم، آرزو کردم: ای کاش من هم با ...